میهن نیوز- محمد رضاخانی
با صدای انفجار از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید بفهمم خواب نیست. صدایی کوتاه و سنگین بود؛ انگار چیزی عظیم در دل شهر شکسته باشد. خانه تکان خورد و شیشههای پنجره در قاب لرزیدند.
چند ثانیه سکوت؛ بعد انفجار دوم، اینبار نزدیکتر و شدیدتر.کمیل هراسان از اتاق بیرون آمد. هنوز خواب در چشمهایش مانده بود. گفت: «همسایه بغلی رو زدن؟»
پرده بالکن را کنار زدم. خیابان در تاریکی سحر فرو رفته بود و چراغهای زرد خیابان روی آسفالت خالی افتاده بودند. هیچکس در خیابان نبود.
گوشی را برداشتم. پیامها یکییکی میرسیدند: «زنجان مورد هدف قرار گرفت.» چند دقیقه بعد: «حوالی خیام.» و بعد پیامی که انگار چیزی در دلم فرو ریخت: «حسینیه اعظم.»
وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. کلمات نماز را میگفتم اما ذهنم جای دیگری بود؛ جایی در دل شهر که هنوز نمیدانستم چه بر سرش آمده است.
سلام نماز که تمام شد گوشی زنگ خورد. یکی از بچهها بود. گفت: «بریم حسینیه؟» گفتم: «بیا.»
چند دقیقه بعد در خیابان بودیم. هوا رنگ عجیبی داشت؛ نه تاریکی شب بود و نه روشنایی کامل صبح.از سمت سبزهمیدان رفتیم اما خیابان فردوسی را بسته بودند. مجبور شدیم از خیابان خیام برویم. ماشین را همان حوالی پارک کردیم و پیاده راه افتادیم.هرچه جلوتر میرفتیم نشانههای انفجار بیشتر میشد. شیشههای مغازهها کف خیابان پخش شده بود و زیر پا خرد میشدند. بعضی کرکرهها از وسط شکم داده بودند؛ مثل قوطی فلزی که با ضربهای سنگین مچاله شده باشد.
ماشینهای آتشنشانی و نیروهای امدادی همهجا بودند و چراغهای گردانشان در مه کمرنگ صبح میچرخید.یکی از نیروهای انتظامات جلویمان را گرفت. گفت: «کجا میرید؟» گفتم: «کتابخانه حسینیه.» چند لحظه نگاهم کرد، بعد کنار رفت و گفت: «برو… ولی جلو خطرناکه.»چند قدم جلوتر دوستان و بچههای حسینیه را دیدم. بیشترشان ساکت ایستاده بودند. هیچکس حرف نمیزد. همه فقط نگاه میکردند؛ به درمانگاه… به دیواری که فرو ریخته بود… به ساختمانی که دیگر ساختمان نبود.
از ساختمان اداری و صندوق قرضالحسنه چیزی جز اسکلت سوخته باقی نمانده بود. آتش را خاموش کرده بودند اما دود هنوز از میان آوار بالا میآمد. بوی سوختگی در هوا مانده بود؛ بوی کاغذ سوخته.
در همان شلوغی صحنه عجیبی دیدم. یکی از امدادگرها زانو زده بود. بطری آب را آرام کج کرده بود تا به یک پرنده آب بدهد.
پرنده روی زمین افتاده بود، بالهایش نیمهباز مانده بود و نمیتوانست بلند شود. امدادگر با دست دیگرش آرام سر پرنده را نگه داشته بود. چند قطره آب روی نوکش چکید. پرنده پلک زد.
در آن همه دود و آوار، آن صحنه عجیب آرام بود. انگار میان این همه ویرانی چیزی کوچک هنوز تسلیم نشده است.
چند متر آن طرفتر مجتبی شهامی ایستاده بود. تلفن در دستش بود. پرسید: «دیشب شیفت کی بود؟» کسی گفت: «صحبتلو.»
مجتبی چند لحظه ساکت ماند، به زمین خیره شد و بعد آهسته گفت: «خانمش میگه جواب نمیده…» دستش را روی سرش گذاشت.
سرم را بالا گرفتم. مسجد و حسینیه بزرگ هنوز ایستاده بودند. دقیقتر که نگاه کردم دیدم ترکشی به گنبد خورده است. اما چشمم دنبال چیز دیگری میگشت.
پاهایم ناخودآگاه به سمت کتابخانه رفت.
هرچه نزدیکتر میشدم بوی سوختگی غلیظتر میشد. یکی از نیروهای امدادی گفت: «جلو نرو… خطرناکه.» ایستادم و از سمت پارکینگ نگاه کردم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه میبینم.
قفسهها دیگر قفسه نبودند؛ چوبهای سیاه و خمیدهای بودند که از میان آوار بیرون زده بودند. کاغذهای نیمسوخته روی زمین پخش شده بود. بعضی صفحهها هنوز کلمات داشتند؛ نیمی از صفحه سفید مانده بود و نیم دیگر در آتش جمع شده بود. باد آرامی میوزید و خاکستر کاغذها در هوا بلند میشد.
یکی از برگهها کنار پایم افتاد. خم شدم. لبه کاغذ را لمس کردم. کاغذ زیر انگشتم خرد شد و به پودر خاکستر تبدیل شد.سالها کتاب در آن کتابخانه جمع شده بود؛ کتابهایی که هرکدام دستی آنها را آورده بود و هرکدام خاطرهای داشت. حالا همهشان زیر لایهای از خاکستر خوابیده بودند.مدتی فقط نگاه کردم. ذهنمبیاختیار به سالهای دور رفت؛ به کودکی.آن وقتها وقتی دست مادرم را میگرفتم و وارد کوچههای حسینیه میشدیم، شلوغی شهر پشت سرمان جا میماند. برای ما بچهها حسینیه خودش یک شهر بود.در
کوچههایش میدویدیم و بازی میکردیم. گاهی آنقدر جلو میرفتیم که گم میشدیم. آن وقت صدای روضه را دنبال میکردیم تا راه را پیدا کنیم.بوی نذری در هوا میپیچید و صدای نوحه از بلندگوها میآمد.
حاج اصغر… حاج مرتضی… حاج جواد… و صدای گرم حاج اسماعیل ملهونی؛ صدایی که وقتی در حسینیه میپیچید همه ساکت میشدند.
بعد نوحهها. رجزهای آقای کلامی.
حالا میان دود و ویرانی همان صداها دوباره در ذهنم زنده شده بودند. اما اینبار حسینیه شبیه ظهر عاشورا بود؛ جایی که
خیمهها سوختهاند و خاکستر در هوا میچرخد.در ذهنم نوحهای پیچید که سالها همینجا شنیده بودم: «یئل یاتار، طوفان یاتار؛ یاتماز حسینون پرچمی.»
سرم را بالا گرفتم. پرچم ایران هنوز روی گنبد بود و آرام در باد سحر تکان میخورد.
چند نفر سراغم آمدند و چیزی میپرسیدند. صدایشان را درست نمیشنیدم. نگاهم هنوز روی خاکستر کتابخانه مانده بود.
گفتم: «باید دقیق ببینم چه از کتابخانه مانده…»چند ساعت بعد وقتی به اداره رسیدم، همکارها با اضطراب پرسیدند: «چی شده؟»لحظهای مکث کردم. بوی کاغذ سوخته هنوز در ذهنم مانده بود؛ همان بویی که صبح آن روز از میان آوار کتابخانه بلند میشد. و تصویری که از ذهنم کنار نمیرفت: پرچم ایران که بر فراز گنبد حسینیه آرام در باد سحر تکان میخورد.
گفتم: «اطلاعات دقیق کتابخانه سیدالشهدا رو آماده کنید…»

